تبليغاتX
خاطرات من از زبان مامان و بابا

خاطرات من از زبان مامان و بابا

روز تولدتو 1

سلام عزیز دل مامان ۲سال پیش چنین روزی هایی من منتظر اومدن تو بودم  خدای من چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم  زمانی که اصلا تصمیم گرفتیم دوباره بچه دار بشیم آخه عزیزم خودت که میدونی شما بچه دومی وای من و بابا همش میگفتیم داداش آرین بشه ۱۰ساله بعد بچه دوم ولی یهو من وبابا دلمون برای بچه ضعف کرد داداشی هم همینطور دیگه طاقت نداشتیم خلاصه که بابا گفت خوبه استخاره کنیم و از خدای خوبمون هم نظرشو بخواهیم  روز نیت استخاره :۹/۱۲/۱۳۸۵ وای مردم وزنده شدم تا فردا که قرار بود جوابو بگیریم  هی شماره پیگیری رو میزدم ۴۴۱۶۸ اما میگفت هنوز جوابش نیومده ولی بالاخره در تاریخ ۱۰/۱۲/۱۳۸۵ ساعت ۱۲:۲۰ بامدادجمعه پاسخ استخاره اومد (استخاره شما بسیار خوب است انشا الله همراه با لطف الهی)خوب خدا رو شکر همون ماه اول که اقدام کردیم خدا لطف کرد و تو عزیز دل مامان رو تو دل من جا داد اصلا باور نکردنی بود یادمه عید رفتیم مسافرت جاسب هی اونجا بابا سر به سرم میگذاشت و جلوی همه میگفت بو بو داری چند بار همه هی گفتن راست میگه گفتم نه بابا تصمیم داریم ولی نه هنوز خبر نداشتم که تو جیگر مامان تو دلمی ای خدا به هرکس که نداره بده که هیچ نعمتی بهتر از بچه نیست خلاصه پسر مامان اومدیم تهران به شوخی به بابا گفتم خوب تو که انقدر مطمنی  برو برام تست بی بی چک بگیر بابا هم رفت و چندتا گرفت ومن سریع رفتم و انجام دادم دیدم منفی اومدم به بابا گفتم دیدی منفی بود بابا گفت نه من مطمن هستم خلاصه شب رفتیم پایین صحبت مسافرت شد ومن گفتم بریم سوریه اونم زنانه چون مادر بزرگ خیلی دوست داره بنده خدا چقدر منو دعا کرد و قرار شد من برم دنبال ویزاها خلاصه پسر مامان سرتو درد نیارم ۱۸ فروردین من دوباره تست و انجام دادم مثبت بود ولی خیلی کمرنگ خاله زنگ زد که چی شد آخه خاله حسنیه خیلی ذوق و شوق داشت برای اومدن تو وروجک گفتم داستان  اینجوریه یکبار منفی و یکبار کمرنگ مثبت مامان طیبه گفت نه اینکه نشد فردا برو آزمایش منم فرداش چون بابا کار داشت خودم تنهایی رفتم و در کمال ناباوری آزمایشگاه بیمزه گفت فردا جواب حاضر میشه بیمزه پسرم برای اینکه آزمایش بارداری رو خیلی سریع جواب میدن یعنی چند ساعت بیشتر طول نمیکشه خوب قسمت بود فردا صبح داداش آرین که رفت مدرسه بابا نشستیم و یکم صحبت کردیم ساعت ۸:۱۵ صبح یک لک دیدم وای دیگه مطمن شدم که امکان نداره باردار باشم خیلی ناراحت شدم بابا جایی کار داشت تا رفت و اومد انگار یک قرن برام گذشت ساعت ۱۱ با بابا رفتیم آزمایشگاه  من رفتم و جوابو گرفتم تا اسممو پرسید وبرگه رو گذاشت جلوم گفتم میدونم منفی یک نگاهی بهم کرد و گفت از کجا میدونی ماجرای صبح رو براش گفتم خندید و گفت ولی اینکه مثبتههههههههههههه وای از یک طرف خوشحال بودم ولی از یک طرف ناراحت چون این یعنی شروع استراحت مطلقققققققق رفتم تو ماشین بابا گفت چی شد گفتم هیچی منفی دیگه گفت دروغ نگو بده به من برگه رو نگاه کرد گفت دروغگوی خوبی نیستی من مطمن بودم  از اونجا سریع رفتیم مدرسه دادشی آخه داداش آرین پیش دبستانی میرفت رفتم تو مدرسه تا منو دید خوشحال اومد جلو و سلام کرد گفت مامان جواب آزمایش چی شد گفتم هیچی مامان خدا برات یک نی نی هدیه داده قربونش برم کلی خوشحال شد اومدیم تو ماشین دیدم بلههههه بابا زحمت کشیده و زنگ زده خانه مامان طیبه و داره گزارش میده امان از دست این بابای عجول  بعد از ظهر رفتم دکترم (خانم دکتر شوزا قاضی زاده) معاینه و بد دستور سونوگرافی وای آرمان من درست حدس زدم استراحت مطلق اونم ۳ماههههههههههههه فعلا  همراه با۱۰ تا  آمپول پروژسترون اولین سونوگرافی  در تاریخ ۲۰/۱/۱۳۸۶ دوشنبه بعد ازظهر کوچولوی من ۱۰ MM خداحافظت  باشه هستی من  اومدیم خانه و چون خانمون طبقه سومه مانده بودیم چیکار کنیم آخه خیلی خطرناک بود بابا گفت بهتره هر طبقه یکم بشینیم خوب اولین طبقه طبقه بچه هاست (بهروز وبهمن و عمه شهلا وپدرام) در زدیم و رفتیم تو اتفاقا مامانی هم  اومد یکسر پایین و وقتی دید ما اونجا هستیم اونم نشست صحبت سوریه شد و اینکه من برای ویزای مادر بزرگ کی میرم که بابا یک لبخندی زدو گفت فعلا سوریه کنسله مامانی گفت چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای من تصمیم داشتم بارداری دومم و وقتی به همه بگم که شکمم بزنه بیرون ولی قربون خدا برم که هر کاری خودش صلاح بدونه همون کار رو میکنه هیچی دیگه مامان اینا و همه فهمیدن و همگی چقدر خوشحال و تبریک و از این حرفها.......

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط حمیده  | 

آرایشگاه

سلام عزیز دل مامان قشنگ من دوشنبه عصر به اتفاق بابا و داداشی رفتیم آرایشگاه آخه ما از وقتی که شما پاهای مبارکتان به آرایشگاه باز شده خانوادگی میریم البته فکر کنم از چند ماه بعد دیگه من نیام آخه شما برای خودت آقایی شدی بابا یک خصلت خیلی خوبی که داره میگه باید من و پسرام ماهی یکبار بریم آرایشگاه چون آدم موهاش بلند میشه و مثل آدمهای شلخته میشه حالا این مورد برای شما هم صدق میکنه با همه ی اینها که موهات پر پشت نیست شما هم باید ماهی یک مرتبه رو بری درست از زمانی که ۶ماهت بوده میبریمت و قبلشم بابا خودش موهاتو کوتاه میکرد قربونت برم اولش که به دنیا اومده بودی موهای پشت سرتو میشد بست بابا هم از این موضوع ناراحت بود و بالاخره برات کوتاه کرد در حقیقت اولین اصلاحدرست حسابی شما با دستهای زیبای بابا شهرام بوسیله قیچی و ماشین کوتاه شد به تاریخ ۱۵/۱۲/۱۳۸۶ مصادف با ۲۶صفر ۱۴۲۹و ۵مارچ۲۰۰۸ ظهر قربون اون موهای مشکی نازت بشم برای یادگاری موهاتو نگه داشتم که بعدا برات عکسشم میزارم امیدوارم اصلاح فارغ التحصیلی و دامادیت پسر نازم انشا الله باشم و اون روز رو ببینم .دیگه اینکه دیروز خاله اومد اینجا به قول شما آله جوننننننننننننن وای که از خوشحالیت ظهرم نخوابیدی عین یک جوجه هر جا خاله میرفت تو هم باهاش میرفتی خاله زحمت کشیده بود برات پاستیل و بادکنک آورده بود خیلی قشنگ وقتی پاستیلتو گرفتی گفتی مامان (یعنی برای مامانم هم بده )بعدهم بابا قربونت برم که انقدر باوفایی بعد از اون نوبت بادکنکها شد اول شمردیش و اومدی گفتی ۱۰ عزیز مامان خاله برات از این بادکنکا گرفته بود که به اشکال مختلف میشد درست کنی من نمیدونم شما چطوری میتونستی بترکونیش تا شب همشو از بین بردی و اصلا هم از ترکیدنش نمیترسیدی تازه لبخند به لب می اومدی و بعدیشو طلب میکردی امروز قرار بریم جواب آزمایشتو بگیریم و ببریم دکتر انشا الله که چیزی نباشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/11ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط حمیده  | 

این چند روز

سلام قشنگ مامان همیشه فکر میکردم حافظی خوبی دارم و همه چیز تو ذهنم میمونه آخه واقعا هم همینطور بود ولی نمیدونم چرا تازگی یکم حواس پرت شدم هر چیزی رو باید چند بار بگم فکر کنم اینا همش از عوارض مادر شوهر شدن باشه خوب الهی شکر که من همیشه خاطراتو مینویسم و عکس و فیلمبرداری هم که من عاشقشم  ولی با همه ی اینا بازم افسوس میخورم که بعضی از خاطات اونجور که میخواستم ثبت و ضبط نشده خوب بسه اول صبحی نمیخواد انقدر ناله کنی .بریم سر اصل مطلب پروژه از شیر گرفتن شما پسر گل مامان انشاالله با موفقیت رو به اتمامه گاهی جیگرم میسوزه وقتی میای و میگی مامان مننننننننننننننن می می یا مامان جونننننننننننننننن می می ولی شما دیگه بزرگ شدی گل مامان تازه بازم پروژه داریم اونم از پنبه ریز گرفتن شما امیدوارم مثل داداشی گلت باشی و خیلی راحت این پروژه هم با موفقیت به پایان برسه عزیز دل مامان این چند روز که برات ننوشتم اتفاق خاصی نیوفتادالبته پنج شنبه صبح وقتی داداشی میرفت شما هم بیدار شدی و منم برات شیر نیاوردم بخوری تا بخوابی بهت گفتم پاشو با داداش صبحانه بخور چون قرار بود ببریمت آزمایشگاه الهی بمیرم برات وقتی دادش رفت ما هم حاضر شدیم و با باباشهرام رفتیم آزمایشگاه م س ع و د آخه دوست بابا هست و دکترتم اونجا رو قبول داره برای انجام یکسری آزمایشات آلرژی قربونت برم من که انقدر آقایی ازت خون گرفتن ۲۰سی سی خم به ابرو نیاوردی فقط اولش که سوزن رو خواست تو دستت کنه گفتی آخ و آخرشم که خواست در بیاره دوباره گفتی آخ به همین آرومی قربونت برم من که انقدر صبوری تنها چیزی که بدت میاد اینه که چسب برات بزنن و اشاره میکنی میگی ولی وقتی برات توضیح میدیم خیلی منطقی قبول میکنی بعد از اونم بابا یکم کار داشت با هم رفتیم و بابا به کاراش رسید سر راه رفتیم دادشم از مدرسه برداشتیم و اومدیم خانه و تو چقدر خوشحال از اینکه داداشی هم با شماهست ناهار پایین بودیم و خوش گذشت عصرش بابا و داداشی رفتن بیرون و یک خرید مردونه کردن و اومدن و حاصلش یک سری ماشین برای شما شد که خیلی سریع شما  نشستی و پاهاشون بازی کردی و اصلا به عروسک کشتی گیر داداشت نگاهم نکردی تنها کاری که کردی یک بوس براش فرستادی و دادی به داداشت قربونت برم که انقدر تو آقایی جمعه رو در خانه بودیم آخه دادشی یکشنبه امتحان دیکته داشت  وتا شب درس خواند و گاهی موقع استراحتش میومد با شما بازی میکرد و شما هم که چقدر از این کار لذت میبری شب نشینی بابای اینا اومدن بالا و شما چون ظهر نخوابیده بودی شب زود خوابیدی در نتیجه اونا رو ندیدی ولی شنبه صبح رفتیم خانه مامان طیبه البته اولش تصمیمان عوض شد چون بابا یکم از شب قبلش دل درد داشت ولی بالاخره با اسرار های مامان طیبه رفتیم قبلش بابا یک مسکن خورد اونم با دستای کوچولوی شما اومدی از من گرفتی و بردی دادی به بابا و گفتی بابا دهتر(دکتر) و به دل بابا اشاره کردی قربونت برم من تا شبم هر وقت اسم باباودلش  میومد میرفتی به دلش اشاره میکردی خانه مامان نگو که حال میکنی مخصوصا که الان بچه های دختر عمم هم اونجا هستن عاشق احسانی و از سرکولش بالا میرفتی کلا اون روز ۳تایی کیف کردید اگر احسان وداداش میخواستن درس بخوانند انقدر از سر و کولشون بالا میرفتی  وبازی میکردی تا اونا رو هم بلند کنی ای وروجک مامان این مدت من به خاطر وضعیت مادر وقتی که میریم خانه ماما اینا بیشترشو بالام و شما وروجک مامانت میشه خاله حسنیه و همه ی زحمتاتو اون میکشه دستش درد نکنه البته همیشه به خاله ما زحمت میدیم  شما هم که عاشقشی هر وقت میخواهی اذیتش بکنی بهش میگی دادا ولی وقتی میخواهی خودتو براش لوس کنی  میگی مامااااااااااااااااااااااااااااان کشش میدی البته بابا شهرام خیلی باهات کار کرده بگی خاله شما هم که خیلی قشنگ درستو پس میدی و میگی خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ البته شنبه ای دنبال خاله راه میرفتی و میگفتی آلههههههههههههههه دیروز بابا زحمت کشید و فیلم ها رو روی سی دی ریخت قربونت برم من چقدر کوچمولو و ناز بودی قربون اون دستات برم من که انگار چهارتا نخ بهش بستن توپولی من  واییییییییییییییییییییییی چه روزایی بود خدایا شکرت ممنونم بابت تموم  نعمتهایی که بهم دادی مخصوصا ۲تا پسمل سالم و خوشگل وخوب انشا الله اگر خدا بخواهد و مشکلی پیش نیاد از پست بعد میخواهم خاطرات بارداری و زایمان رو تا روز تولدت بنویسم  وای گل مامان تا روز تولدت ۵ روز بیشتر نمونده
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/09ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط حمیده  | 

سلام عزیز مامان الان که دارم برات مینویسم درست ۳ ساعته که خوابیدی آخه امروز صبح خیلی دیر از خواب پاشدی ساعت ۱۱:۳۵ البته بیشتر وقتها اینطور هستی پسرک خواب آلوی مامان در نتیجه ظهر نخوابیدی و عصری هم یک سر رفتیم پایین  بالاخره ساعت ۷:۳۰ درحال خوردن آش رشته به صورت نشسته خوابیدی.امروز چهارمین روزی هست که می می نمیخوری خیلی مردی مامان جون دیروز صبح تصمیم گرفتم بریم خانه مامان طیبه به قول شما بابا عززت(عزت) هی نشستم که شما بیدار بشی خدا بده برکت بالاخره ساعت ۱۰:۳۰ بیدار شدی زود صبحانتو که حریره بادوم بود آوردم بهت دادم و حاضرت کردم عینک آفتابی خوشملتو زدی و از بابا خداحافظی کردیم و رفتیم تو ماشین اولش بیدار بودی و با ژست مخصوص خودت نشسته بودی ولی بعد خوابت برد تا خانه مامان نزدیک که شدیم صدات کردم وگفتم آرمان جان مامان پاشو رسیدیم امااااااااااااااااااااااااا همینکه اومدم کاپشنتو تنت کنم شروع کردی سرفه کردن و عین بچه شرک شروع کردی بالا آوردن مانده بودم چیکار کنم سریع زنگ زدم به خاله که بیا کمکم اما شما از اونجا که بد وجودی هی پشت هم بالا میاوردی آخرسر به راننده گفتم ببخشید شما اینجا باشید من میرم بچه رو میزارم بعد میام وسایل رو میبرم از ماشین پیاده شدم تمام لباس و چادرم سفید شده بود سریع به سمت کوچه مامان اینا رفتم که خاله هم همزمان با من به سر کوچه رسید تو رو دادم دستش و خودم با اون وضعیت برگشتم پول آژانس رو دادم و با یک عالمه خجالت از راننده اومدم خانه خاله تو رو برده بود حمام منم سریع اومدم شما رو شستم وسریع لباس تنت کردم که خدای نکرده سرما نخوری همینطور که لباس تنت میکردم با آهنگی که خاله برات گذاشته بود خودتو تکون می دادی شکر خدا بخیر گذشت انگار سردیت کرده بود  عصرم زهرات اومد وکلی قربون صدقت رفت و یک تی شرتتو گرفت تا کربلا برات تبرک کنه خدا پشت و پناهشان  ما که تا ۳ هفته بعد که از کربلا میان نمیبینیمشون بنده خداها خودشونم میگفتن (بخاطر آنفولانزای خوکی)خوب مگه مجبور بودید عزیزان من ۲تا دختر عمه هام وعموم و شوهر دختر عمم رفتن عمه نرفت به خاطر وضعیت پا درد خودش و مادرخدا همه ی مریضا رو شفا بده  پسر گلم ببخش میخواستم خاطراتتو هر روز بنویسم ولی به دلیل از شیر گرفتنت نمیتونم پای کامی بشینم آخه فوری فیلت یاد هندستون میکنه قدبونت برم من ولی سعی میکنم جبران کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط حمیده  | 

اولین سلام

سلام پسر گلم عزیز دل مامان خیلی وقت بود که میخواستم برات یک وبلاگ درست کنم درست از زمانی که تو توی دل مامان تشریف آوردی ولی بنا به دلایلی نشد البته  همه ی خاطراتتو توی یک دفتر نوشتم که به مرور اینجا مینویسم آرمان گلم درست ۱۳ روز دیگه مانده تا شما ۲ساله بشی چند روزی بود تصمیم گرفته بودم که دیگه بهت شیر ندم البته که کار خیلی سختیه ولی بالاخره دیروز تصمیم نهایی رو گرفتم ووقتی ظهر اومدی وگفتی مامان می می بهت گفتم مامان جون بزرگ شدی زشته شما هم سرتو تکون دادی و رفتی این یعنی قبول کردی و تا شب دیگه سراغشو نگرفتیدوباره شب موقع خواب رو تخت گفتی مامان می می بهت گفتم پسرم مگه قرار نبود می می نخوری بزرگ شدی یکم نگاهم کردی گفتم اگر نخوری فردا برات چیپس میخرم باز نگام کردی گفتی بی بیب(این در فرهنگ لغت شما یعنی ماشین)منم خوشحال شدم وبوسیدمتو گفتم باشه ۵ دقیقه نگذشته بود که دوباره گفتی و دوباره همون حرفها ولی این آخرین بار بود  دیگه دراز کشیدی و به قول خودت عرق بازی کردی(منظورت ورق ) آخه تو گوشی مامان بازیش هست و شما با اون انگشتای کوچیکت ورقها رو جابه جا میکنی آخه گوشی مامان لمسیه پسرم شب خیلی سختی بود انقدر که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گریه کردم و شما شروع کردی با صورت من بازی کردن و کاری کردی که من سرحال باشم ولی عزیز دل مامان داغونم نمیدونم امیدوارم بتونم تحمل کنم و شما هم اذیت نشی الانم داری با بابا و داداش بازی میکنی  بابا صبح زحمت کشید دوچرختو آورد تا سرت باهاش گرم باشه از صبح ۴بار سراغشو گرفتی وهر بار یک جوری سرتو گرم کردم که۱بار برات ژله آوردم و ۳بار دیگه هم قراری که با هم گذاشتیمو برات یادآوری کردم الهی مامان فدای دل کوچولوت بشه که انقدر آقایی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط حمیده  |